X
تبلیغات
رایتل
Image hosting by TinyPic
بازدیدکنندگان : 228150


یادش بخیر
جمعه 26 آبان‌ماه سال 1385
سلام خدا. دیدی برگشتم!

سلام خدا. من .. من.....

 

دیدی اومدم!

 

دیدی بالاخره برگشتم به طرف خودت.

 

آخه دیدم واقعا بجز تو هیچکس رو ندارم. هیچکس!

 

اومدم بگم ببخشید. من واقعا خیلی ناراحت بودم. خیلی.....

 

همه تقصیرا رو انداختم گردن تو. مثل همیشه.

 

اما تو! تلافی نکردی... مثل همیشه.

 

بخخدا نمیدونم... نمیدونم چطوری بگم ببخشید.

 

الانم خیلی دلم هواتو کرده. خیلی زیاد.

 

دارم آل یاسین گوش میدم و واسه تو می نویسم.

 

اصلا نمیدونم چرا اینجوری دلم هوایی شده؟

 

یادم به اونوقتا میاد که بنده خوبی بودم.

 

اونوقتا که به حرفات گوش می کردم.

 

اونوقتایی که فکرم، ذکرم، روحم، رکوعم، سجودم... همه مال تو بود.

 

خدایا الغوث الغوث ...........

 

کاشکی الان یه جایی بودم که

 

میدیدمت، احساست می کردم، باهات حرف میزدم،

 

برات اشک می ریختم و فقط تو بودی. فقط تو.

 

اما حالا ........خدا ........خدا..........

 

چجوری بیام؟ چجوری بگم؟ اصلا کجا بیام؟ چی بگم؟

 

تو که خودت همه چیزو میدونی.

 

تو که خودت همه چیزو دیدی.

 

آخه از چی واست بگم؟

 

از ..........نه...............

 

امشب شب جمعه ست. چه شب خوبی!

 

امشب میخوام تا خود صبح بشینم باهات حرف بزنم.

 

میخوام همه چیزو واست تعریف کنم. از اول. از اون روزی که ..........

 

آره خدا. من خوبم. خیلی خوب. خوب خوب.

 



طراح:ذهن زیبا

عناوین آخرین یادداشت ها

لینک دوستان