X
تبلیغات
رایتل
Image hosting by TinyPic
بازدیدکنندگان : 228150


یادش بخیر
دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1385
سلام خدا. حالا من چیکار کنم؟

سلام خدا. من خوب...........نه.

 

خودت گفتی دروغ نگم. خوب نیستم. اصلا هم خوب نیستم.

 

نمیخوام از کسی پیش تو شکایت کنم.

 

کلی ازت گله دارم. از خودت. آره از خودت.

 

باورت میشد یه روز بیام و همچین حرفی بزنم؟

 

........

 

یه وقتایی تو زندگی آدم باید از بین دو راه یکی رو انتخاب کنه.

                    

تو انتخاب این راه هم، همه بهش میگن هر چی خودت بگی!

 

ولی آخرش میشه: هر چی همه بگن، بجز خودت!

 

آره خدا. تو برای انتخاب این راه، همه چیز به من داده بودی.

 

عقل داده بودی. شناخت داده بودی. همه چیز. همه چیز.

 

فقط یه چیزی ندادی، اونم آزادی انتخاب بود!

 

نمیگم بقیه ندادند. نمیگم بقیه نذاشتند. خودت نذاشتی.

 

آخه خودت گفتی اگه رضایت منو میخوای باید...........

 

خب، منم فکر کردم اینجوری رضایتت رو بدست میارم.

 

اما نمیدونستم که حالا.......

 

چرا. میدونستم. خودتم میدونی که من از اول میخواستم ........

 

خودت میدونی. میدونی که هدفم چی بود. میدونی که دلم میخواست

 

اون راهی رو برم که زودتر به تو برسم.

 

اما راه رو اشتباه انتخاب کردم.

 

اصلا من انتخاب نکردم که اشتباه کرده باشم.

 

آره. دیگرون انتخاب کردند، ولی چوبشو من میخورم.

 

تحملش رو دوش منه.

 

حالا....... هر روز که میگذره تازه می فهمم چه اشتباهی کردم.

 

حالا باید چیکار کنم؟

 

خودت بگو خدا. خودت بگو.

 

میدونی که اونجایی که من میخواستم برم، خیلی به تو نزدیک میشدم.

 

میدونی که با چه ترس و لرزی به این کار تن دادم و حالا.....

 

کلا مسیر عوض شد و منم افتادم توش.

 

حالا پشیمونم. ولی دیگه سودی نداره.

 

یه دفعه همه چیز یه جور دیگه شد.

 

همه چیز. حتی راه من. حتی زندگی من.

 

دیگه مجبورم با اون زندگی قبلیم خداحافظی کنم.

 

دیگه مجبورم بگم ساحل خداحافظ.

 

خدایا باور می کنی که ساحلت عوض شده؟

 

باور می کنی که مجبورم پا روی خیلی چیزا بذارم و ....

 

باور می کنی که دیگه همرنگ جماعت شدم؟

 

به همین سادگی! هیچ کاری نداشت.

 

حالا که خودت میخوای، باشه. اصلا هم سخت نیست.

 

من تحمل می کنم. ولی یادت باشه ..........

 

 



طراح:ذهن زیبا

عناوین آخرین یادداشت ها

لینک دوستان