X
تبلیغات
رایتل
Image hosting by TinyPic
بازدیدکنندگان : 228150


یادش بخیر
جمعه 7 مهر‌ماه سال 1385
سلام خدا

 

خیلی وقته دلم می خواد باهات حرف بزنم.

 

می خوام از خیلی چیزا برات بگم.

 

 از خیلی چیزایی که اگه بنده هات بشنون منو دارم می زنن.

 

خیلی چیزایی که فقط تو تحمل شنیدنشونو داری.

 

 اگه بشنوی هم فقط سکوت می کنی.

 

 اخم نمی کنی. قهر نمی کنی. روتو از من بر نمی گردونی.

 

بهم نمی گی برو دیگه دوستت ندارم. بهم  گیر نمیدی.

 

 نمی گی به فلانی و فلانی نگاه کن.

 

پس چرا اونا مثل تو نشدن. مگه اونا نمی تونستند مثل تو این

 

کارها رو کنن. پس چرا جلوی خودشونو گرفتن. و تو نتونستی.

 

می دونم اگه این حرفامو به تو بگم نمیری به بقیه بگی.

 

 به سراغ دوستام نمی ری بهشون بگی دیگه با این بنده ناشکر و

 

گناهکار قطع  رابطه کنین. می دونم نه به مامانم میگی نه به بابام.

 

آخه مردمو که می شناسی تا یه چیزی میشه فورا میرن

 

 همه جا آبروی آدمو میبرن. مثل فلانی و فلانی که اصلا

 

دهنشون قفل و بند نداره. آدم می ترسه جلوشون ظاهر بشه.

 

فقط آخرش زیر لب میگی اینا رو که می دونستم!

 

منم تعجب می کنم که تو می دونستی و ...

 

ای کاش زودتر از این شناخته بودمت.

 

حالا دیگه با خیال راحت باهات حرف میزنم.

 

فقط ... فقط ...

 

میدونی چیه؟ دنیال یه وقت می گردم. یه وقت مناسب.

 

یه وقتی که فقط مال من باشی.

 

یه وقتی که احساس کنم مهربونتر از همیشه ای.

 

یه وقتی که بخشنده تر از همیشه ای.

 

به به! کم کم داره بوی ماه مهربونیات میاد. بوی ماه رمضون!

 

چقدر انتظار کشیدم. چقدر منتظر این روزا بودم.

 

حالا که یواش یواش داریم بهش نزدیک میشیم

 

دلم میخواد داد بزنم ... از ته قلبم ... با همه

 

 وجودم ... بهت بگم: بخخدا دوستت دارم... خیلی زیاد...

 

ولی بازم یادم به گناهام میفته و خجالت می کشم.

 

آره خدا، من خوبم، ولی تو باور نکن...

 

 

 

 

 



طراح:ذهن زیبا

عناوین آخرین یادداشت ها

لینک دوستان